خیلی وقته که من تمام شده امخیلی خودمونی |
||
خب خیلی وقت بود می خواستم بیام و این نوشته رو بنویسم. حقیقتش این نوشته فقط یک درد دل ساده هست.
داستان از اونجایی شروع شد که قرار شد وارد دانشگاه بشم. و برا همین بایستی خودم رو واسه کنکور آماده می کردم. خب اولش درس خوندن سخت بود چرا که بچه ی درس خونی نبودم و بیشتر دنبال چیزای مهم تر می رفتم (البته هنوز هم معتقدم که درس خوندن وقت آدم رو تلف می کنه). باید بگم که من به خانواده خیلی وابسته هستم و یه جورایی تا حالا بیشتر از 10 روز دور از خانواده نبودم که اون هم به خاطر چندتا سفر کاری بود. برا همین درس خوندنم بیشتر شد تا توی یکی از دانشگاه های تهران قبول بشم. (اون موقع فقط 2 تا دانشگاه رشته الکترونیک رو داشتند که هر کدمشون 70 نفر میخواستن، 35 نفر مهر و 35 نفر بهمن) وقتی که تصمیم گرفتم بدون هیچ وقفه ای وارد دانشگاه بشم یعنی ترم مهر باشم، انتخابم کمتر شد و بایستی جزء 35 نفر اول می بودم. بر همین منوال درس خوندنم بیشتر و بیشتر شد. روزی 6 ساعت. طوری که ساعت 3 از مدرسه به خونه می رسیدم و از ساعت 4 تا 10 بی وقفه و عاشقانه درس می خوندم. بعد از عید هم که درس خوندنم شد روزی 9 ساعت و ... با این عشق درس میخوندم، چون گفته بودند هرکی کاردانی دانشگاه شمسی پور قبول بشه خود دانشگاه دانشجوهای ممتاز رو انتخاب میکنه و بدون کنکور اجازه میده کارشناسی رو هم توی شمسی پور ادامه بدن. یعنی اگه من شمسی پور قبول میشدم کارشناسی ام هم تضمین بود.
البته سختی های زیادی روبروم وجود داشت و حتی چندین بار از درس خوندن دلسرد شدم ولی باز چشمانم را بستم و ادامه دادم. 10 ماه گذشت و موقع کنکور شد، لازمه بگم که من توی این 10 ماه درس خوندن به هیچ وجه موسیقی گوش نمی دادم و تلویزیون هم نگاه نمی کردم و حتی شب های برره رو هم نمی دیدم
.
دوران کنکورم را خیلی دوست دارم. از اونجا متوجه شدم یک گلوله ی آتشین خلاقیت هستم، اون موقع بود که شکوفا شدم و حتی تمامی معلم ها هم منو انسانی بزرگ مثال می زند و دو مورد پیش اومد که توی کلاس جلوی همه بچه ها از من تحسین شد و معلم بلافاصله خطاب به بچه ها گفت: "برید دعا کنید که کمی شبیه به حسین سالمی نژاد بشید. (اون موقع TM نداشتم
)
اینا گذشت تا نتایج کنکور اومد. دقیقا یادمه یک روز صبح پسرخاله ام زنگ زد به بابام و ازش شماره شناسنامه ام رو پرسید و 10 دقیقه بعدش دوباره زنگ زد و گفت کد 1281 قبول شده. که بابام با عجله منو از خواب بیدار کرد و هی می گفت 1281 کجاست؟ 1281 کجاست؟ من هم وقتی بیدار شدم گفتم شمسی پور هست که یهو بابام گفت آفرین قبول شدی و همدیگه رو بغل کردیم و منو ماچ کرد. چه حس خوبی بود! برآورده شدن آرزوم.
شاید اول بدبختی همین قبولی دانشگاه بود! شاید هم اشتباه بزرگم این بود که رفتم هنرستان! اما باید بگم که تراژدی زندگی ام تازه شروع شد. چند ماهی گذشت و رتبه ها اومد. ترکونده بودم. شده بودم 7. اما چه فایده؟
من درس خوندم زیر 35 بشم که ترم مهر قبول بشم اما اینطوری نشد. وقتی واسه ثبت نام دانشگاه رفته بودم 2 تا لیست جلوم بود یکی مهر و دیگری بهمن. شتابان سراغ بهمن رفتم با خودم گفتم همه ی اسم ها رو می خونم اگه اسمم نبود پس حتما مهر هستم (شاید دوست داشتم خودم رو غافل گیر کنم) به وسطای لیست رسیدم که چشمم به اسمم افتاد. وای! همه چیز عوض شد. انگار یه نفر به من گفت تو اصلا بیخود کردی درس خوندی 7 شدی! این دفعه واقعا غافل گیر شدم!!!
رفتم آموزش! قضیه رو مطرح کردم و گفتم که میخوام ترم مهر باشم فقط به این دلیل که درسم خوبه!
و اون گفت: بابات شهید شده؟
من گفتم: نه!
و گفت: پس جانبازه!!!؟
یک بار دیگه گفتم: نه!
هیچ وقت یادم نمیره گفت: شرمنده باید یکی از این شرایط رو داشته باشی که بتونی از ترم بهمن بیای مهر. اینا رو ما شانسی چیدیم. یکی در میون مهر و بهمن انتخاب کردیم.
خیلی جالبه! ایشالا نصیبتون نشه! 10 ماه با عشق درس بخون و بعدش هم نتیجه ای که واقعا حقته نگیری. خیلی داغون بودم. اعصابم خراب تر از این تا حالا نشده بود. واقعا در حق من اجهاف شده بود. اما کاش داستان همینجا تموم میشد. انگار یک نفر نفرین کرده بود. زندگی هی بدتر و بدتر میشد. موقع ورود ما، دانشگاه آخرین دوره کارشناسی رو گرفته بود و قانون اومده بود که دیگه اجازه نداره کارشناسی بگیره و شمسی پور شده بود دانشگاهی که فقط کاردانی بده. جالب اینجاست که به محض ورود ما ریشه کارشناسی شمسی پور خشک شد. (اینم از پا قدم ما!!!) پس دیگه نبایستی امیدوار باشیم که شمسی پور ما رو بدون کنکور واسه کارشناسی قبول کنه.
بعد از اینکه با سختی 81 واحد پاس کردم و یه جورایی دوره کاردانی تموم شد نوبت رسید تا برای کارشناسی درس بخونیم. خب توی تهران فقط 1 دانشگاه سراسری الکترونیک بود که 60 نفر میخواست، این بار هم برام کاری نداشت که قبول بشم، به سادگی می تونستم رتبه 3 رو بگیرم اما از شانس بد من اون سالی که ما فارغ التحصیل شده بودیم دیگه کارشناسی نمی گرفت، انگار همه دست به دست هم دادن تا من از تهران بزنم بیرون ولی هنوز هم به خانواده وابسته بودم. تنها راهی که برام مونده بود، روم به دیوار، بلا به دور دانشگاه آزاد اسلامی بود. دیگه ما هم شدیم آزادی! خب کنکور آزاد رسید و دادیم و تهران مرکز قبول شدیم. جالب اینجاست که اصلا درس نخوندم شاید 20 روز اون هم روزی 4 ساعت. رتبه ام 32 شد و وارد جهنم شدم. تا حالا هیچ دانشگاهی به این بی در و پیکری ندیده بودم. اما خوبیش این بود که نزدیک بود. 5 دقیقه از خانه مان فاصله داشت. خوشحال بودم از اینکه دیگه دارم با رشته های ریاضی درس میخونم دیگه منم آدم شدم. دیگه ما هم شدیم مهندس!!! اما ای کاش داستان به همین سادگی بود!
دانشگاه آزاد یه قانون داره: کسایی که شهریه رو پرداختن آدم هستند. بقیه ول معطلن. 
قرار شد که 86 واحد پاس کنیم. تعجب کردم چون که قبلا 92 واحد بود. اما چون ما مهندسی الکترونیک نبودیم و مهندسی تکنولوژِی الکترونیک شده بودیم شده 86 واحد که 14 واحد جبرانی داشت (اگه میرفتم سراسری 70 واحد بیشتر نداشتم). دیگه خوشحال نبودم چون به ما نمیگن مهندس!!! تازه خبر رسید که شمسی پور قراره کارشناسی بگیره ولی 1 ترم دیگه! یعنی اگه میخواستم صبر کنم 1 ترم عقب می افتادم.
چیزی که منو تسکین میداد این بود که رشته های ریاضی هم با ما بودند و به خودم می گفتم که اشکال نداره همه ی ما با هم شدیم مهندسی تکنولوژی دیگه فرقی بین هنرستانی و دبیرستانی نیست. گذشت و یک قانون اومد با این عنوان که آنهایی که از هنرستان دارن کارشناسی میخونن باید واحد های جبرانی را پاس کنند و رشته های ریاضی دیگه نیازی نیست پاس کنند. جنبه خنده دارش اینجا بود که دروس جبرانی رو ما توی هنرستان گذرونده بودیم و کسایی که نگذرونده بودند رشته های ریاضی بودند. نمیشه چیزی گفت! قانونه! و تنها کار، سکوت! البته به این بدی هم که من میگم نیست، ترم 3 بودیم که قانون اومد اگه جبرانی ها رو پاس نکردین اشکال نداره پاس کنید دیگه همون 70 تا! ولی واقعا دیر شده بود و همه دروس جبرانی رو پاس کرده بودند.
اعداد و ارقام زیر رو یه نگاه بندازید:
ناپیوسته: کاردانی 81 واحد + کارشناسی 86 واحد = 167 واحد
پیوسته: کارشناسی 140 واحد = 140 واحد
برای همینه که به ما میگن کاردانی ارشد. تازه اینو هم نمیگیم که تمام دروس کارشناسی رو ما یک بار توی کاردانی گذروندیم و همشون تکراری هستند. شاید درک کردنش کمی مشکل باشه ولی باید گفت که ما آدم نیستیم و تنها گناهمون اینه که هنرستانی بودیم.
البته وزارت علوم دارن تحقیق می کنن و قرار هست که به ما اجازه داده نشه که کارشناسی ارشد کنکور بدیم. به امید روزی که کارشناسی ارشد ما هم جزء آدم ها باشیم. (البته خوب میدونم ارشد هم قبول میشم و دوباره دروس جبراین برامون میزارن)
اگر چه عدد هفت یادآور سختی و مشقت های فراوانه اما هنوزم برام مقدسه چرا که ثمره ی وجودمه! و نتیجه تلاش بی وقفه ام در یک برحه ی زمانیه!
حاشیه 1: در کل راضیم، چرا که از زندگی یاد گرفتم که راضی باشم. اما میدونم حق کسی که رتبه اش 7 هست این چیزها نیست.
حاشیه 2: دیگه شما هم کنکور دارین؟ بچه ی هنرستانی چی میفهمه کنکور چیه؟ کلا 7 نفر متقاضی کنکور داشته، تو هم شدی هفتم، این دیگه کار سختی نیست!!! (این هم بازتاب مردم)
حاشیه 3: اسم رتبه های 1 تا 10 رشته مون توی تلویزیون حتی زیرنویس هم نشد.
حاشیه 4: در واقع نسل سوخته ما هستیم.
چند شب پیش از فرط تشنگی سراغ بطری های پر از آب یخچال رفتم. شاید توی عمرم این چنین تشنگی رو تحمل نکرده بودم و حس اش برام تازگی داشت. لب، حلق، گلو و هر جای ممکنی که هنگام تشنگی خشک میشه، خشک شده بودند. و به نوعی آتیش از دهانم بیرون میومد.
وقتی درب یخچال رو باز کردم متوجه سه بطری با مشخصاتی نظیر زیر شدم:
بطری اول: پر از آب، کمی خنک، بدنه ای سالم
بطری دوم: کمی خالی از پر، خنک، بدنه ای مچاله
بطری سوم: پایین تر از نیمه، خنک، بدنه ای مچاله و خراب، مال خودم
از اونجایی که من همیشه بطری های سالم و پر از آب (دهنی نشده) رو خیلی دوست دارم، بطری اول نظرم رو به خودش جلب کرد. کمی جلوتر رو نگاه کردم و به بطری دوم رسیدم. بطری دوم، کمی خالی تر اما خنک بود، این هم گزینه ی خوبی بشمار می رفت. اما وقتی بطری سوم که همون بطری خودم بود رو دیدم که شاید تنها یک چهارم توش آب داشت و اگه با دستم بدنه اش رو می گرفتم دستم چسبی میشد (چون تازگی برای مشخص کردن بطری خودم از سایر بطری ها دور اون رو یک چسب پنج سانتی کشیدم که اخیراً کنده شده و آثار چسب روی اون هنوز مونده) و از طرفی بدنه ی زیاد جالب انگیزناکی هم نداشت و به هیچ وجه رغبت برانگیز نبود. اما تو اون لحظه جمله ای به یادم اومد که بیانگر این بود که به خودم قول داده بودم "تنها از بطری خودم آب بخورم".
لاجرم و اما نه با بی میلی بطری خودم رو برداشتم و ازش آب خوردم تا حدی که تشنگی ام برطرف شد. شاید باورکردنی نباشه اون لحظه ای که داشتم سیراب می شدم، خیلی لذت بخش بود و بطری رو سرجاش قرار دادم.
نکته ای که بعد از سیراب شدن توجه منو به خودش جلب کرد این بود که اگر از آن دو بطری دیگر که ظاهر مناسب تری نسبت به بطری خودم رو داشتند آب می خوردم، مزه ی یخچال توی دهانم میومد که من از این مزه متنفرم چرا که تنها بطری من درب داشت و آن دو بدون درب بودند.
شاید از این نکته در زمانی که تشنه بودم، بی توجه رد شدم و یا حتی تشنگی این اجازه رو به من نداد تا به این نکته لحظه ای فکر کنم. در پایان از اینکه با آبی گوارا، خنک و خوش مزه سیراب شدم راضی ام، ولو اینکه مظروف ظاهر زیاد تازه و مناسبی برایم نداشت.
چند وقتی هست که یه جایی مشغولم. بیشتر دارم روی سایت اون مرکز کار می کنم. از محل کارم راضی هستم، چرا که هم نزدیکه و هم اینکه مدیر اجرایی اونجا آدم فوق العاده ای هستش. در کل جایی هست که بدون دغدغه و با خیالی راحت میشه کار کرد. تازه چه کاری؟ کاری که بهش علاقه دارم؛ یعنی همون طراحی و برنامه نویسی وب، با PHP و با استفاده از فریم ورک CodeIgniter برنامه نویسی می کنم. این عکسی رو هم که می بینید، شبه پارکی هست که پیش اون مرکز قرار داره. جای قشنگیه

خیلی وقت بود که سر نزده بودم. 
دیشب اولین شبی نبود که بیخوابی به سرم زد، واسه همین مجبور شدم با اون راندمان پایین و البته از اون سکوت شب استفاده کنم و کمی واسه امتحانات پایان ترم ریاضی بخونم. برا اینکه حوصله ام سر نرده همراه با درس و تمرین حل کردن، رادیو رو هم روشن کردم و گوش می دادم که یهو یه حس اومد و گفت پاشو زنگ بزن. شیطون کاره خودشو کرد و گولم زد که زنگ بزنم
. با برنامه رادیویی تماس گرفتم، اما اشغال بود. یه لحظه می خواستم بیخیال بشم اما بیخیال نشدم و کلید تکرار شماره گیری رو فشار دادم. متاسفانه در دومین بار بوق خورد و یه آقا گوشی رو برداشت. 
خب دیگه حرف زدم و به همه شب بخیر گفتم. واسه من پخش کردن صدام مهم نبود، چیزی که برام اهمیت داشت اون شهامتی بود که توی یک تماس تلفنی رادیویی لازمه. تجربه خوبیه، اگه تا حالا امتحان نکردین، حتما امتحان کنید. (البته مثل من بداهه صحبت نکنید
)
تا نرفتم یه جمله از دکتر شریعتی مینویسم که چند روز پیش اونو خوندم:
هی با خود فکر می کنم، چگونه است که ما، در این سر دنیا، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها، در آن سر دنیا، عرق می خورند و وضع شان آن است!
نمی دانم، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن؟
یه نکته ای که لازم میدونم که اینجا بگم اینه که توی کافه کسی که عرق می ریزه فروشنده است و کسی که عرق می خوره خریدار و بنابراین فروشنده ذی نفع این داستانه، اما توی جمله بالا تضاد به زیبایی آورده شده. و کسی که عرق می ریزه وضعش بد و کسی که می خوره وضعش خوب. باید آفرین گفت.
دست و پا زدن درون باتلاق علاوه بر اینکه باعث نجات نمیشه، بلکه بیشتر فرو رفتن در زمین رو به همراه داره. میشه گفت دقیقا من توی این برهه زمانی در یک چنین حالتی گیر افتادم و لازمه گاهی اوقات آدم هیچ کاری نکنه و فقط منتظر بمونه و یه جورایی خودشو به دست موج دریا بده.
متن سخنرانی مارتین لوتر کینگ
مترجم جلال توکلیان
«...به شما مى گویم امروز که اى دوستان من، علیرغم تمام مشکلات و محرومیت های اکنون ما، من هنوز رویایى دارم. این رویایی است که عمیقاً ریشه در رویاى آمریکایى دارد.
من رویایی دارم که روزی این ملت به پا مى ایستد و زندگى را با معناى حقیقى این اصل اعتقادى اش آغاز مى کند: «ما این حقیقت را بدیهى مى شماریم که همه انسان ها برابر خلق شده اند.»
من رویایی دارم که روزى بر تپه هاى گلگون جورجیا، فرزندان بردگان پیشین، مى توانند در کنار برده داران پیشین دور یک میز برادرى بنشینند.
من رویایی دارم که روزى ایالت مى سى سى پى که اینک در آتش بى عدالتى و سرکوب شعله ور است به بهشت آزادى و عدالت تبدیل مى شود.
من رویایی دارم که روزى چهار فرزند من، در کشورى خواهند زیست که در آن نه برمبناى رنگ پوستشان که براساس منش و شخصیتشان داورى خواهند شد.
من امروز رویایی دارم.
من رویایی دارم که روزى در آلاباما ، با آن نژادپرستان شریرش، با آن فرماندارش که واژه هایى چون آشتى و الغاى تبعیض به سختى از زبان او شنیده مى شود، آرى آنجا در آلاباما در یک روز واقعى، پسران و دختران کوچک سیاه مى توانند دستان کوچک همسالان سفید خود را بگیرند و آنها را همچون دستان خواهران و برادران خود بفشارند.
من امروز رویایی دارم.
من رویایی دارم که روزى هر مغاکى بلندى مى گیرد، هر تپه و کوهی کوتاه مى شود، زمین هاى ناهموار صاف مى شوند، راه هاى کج راست مى شوند، عظمت پروردگار آشکار مى شود و همه انسان ها او را در کنار خود مى یابند.
این امید ما است، با این ایمان است که من به جنوب بازمى گردم. با این ایمان است که ما خواهیم توانست از دل کوه نومیدى و یاس جواهر امید را برون آوریم. با این ایمان است که ما قادر خواهیم شد ناسازگاری های پر قیل و قال ملت خود را به هم نوایی دل انگیز برادرى تبدیل کنیم. با این ایمان است که ما مى توانیم با یکدیگر کار کنیم، به همراه هم نماز گزاریم، به اتفاق هم مبارزه کنیم، با هم به زندان برویم، در کنار هم از آزادى دفاع کنیم و بدانیم که روزى آزاد خواهیم شد.
و آن روز، روزى است که در آن همه فرزندان خدا، قادر خواهند بود این آواز را با معنایى جدید بخوانند:
«تراست کشور من خدایا
مى خوانم این سرود را
تراست این سرزمین محبوب
این دیار آزادى
خاکى که در آن آرمیدند پدرانمان
و سرافراز شدند زائران
بگذار که در آن از هر کوهى
طنین دراندازد صداى آزادى»
و اگر آمریکا مى خواهد کشورى بزرگ باشد باید این امر در آن تحقق یابد.
پس بگذار که از تپه هاى عظیم نیوهمشیر از کوه هاى پرصلابت نیویورک و از ارتفاعات بلند آلگانى در پنسیلوانیا، صداى آزادى طنین دراندازد.
بگذار که از صخره هاى برف گرفته کلرادو و از شیب هاى چشم نواز کالیفرنیا صداى آزادى به گوش آید.
نه فقط از آنها که بگذار صداى آزادى از کوه استون در جورجیا و کوه لوک اوت در تنسى به گوش رسد.
بگذار که از هر تپه و کپه خاکى در مى سى سى پى این صدا به گوش رسد. بگذار که صداى آزادى از دامنه هر کوهى شنیده شود.
و زمانى که این اتفاق افتاد، زمانى که ما گذاشتیم تا آزادى طنین دراندازد، زمانى که ما مجاز شمردیم تا از هر آبادى و روستایى - و از هر ایالت و شهرى- صداى آزادى شنیده شود آنگاه ما روزى را محقق کرده ایم که در آن همه فرزندان خدا، اعم از سیاه و سفید، یهودى و مسیحى، پروتستان و کاتولیک خواهند توانست دست ها را به یکدیگر گره زنند و آن آواز قدیمى و مذهبى سیاهان را سردهند که: «اینک آزادیم! اینک آزادیم! خدایا سپاس اى قادر متعادل ما عاقبت آزادیم.»
ای کاش من هم پینوکیو بودم!
تا خود را آن گونه که می خواهم آرزو کنم.
بعضی وقت ها برای اینکه بخواهیم رفتار و کردار یک نفر رو بد جلوه بدهیم، می گوییم "طرف بهش یک خوی حیوانی دست داده" و در تمام موارد صفت درندگی رو به اون نسبت می دهیم. بدبخت حیوان چه گناهی کرده؟ اصلا کی گفته حیوان بودن بده؟ آیا انسان بودن بهتر از حیوان بودنه؟ و سئوالاتی از این قبیل.
از نظر من انسان ها صفات بدتری نسبت به حیوان ها دارند که اگر این صفات در راهی درست به کار گرفته نشوند نه صد بلکه هزاران برابر بیشتر از حیوان ها ویران کننده هستند. ساده ترین مثال از یک صفت بد انسانی، جاه طلبی اوست. که هیچ کدام مان کم از این جاه طلبی ضربه نخورده ایم. و جمله ای که می گوید:"نفس انسان نه تنها سیرآب نمی شود بلکه تشنه تر هم می شود" و جمله ای دیگر که می گوید:"آمال انسان انتها ندارد" در اینجا معنا پیدا می کنند. البته این جملات نباید به هیچ وجه مانع پیشرفت انسان شود و همیشه انسان هدفمند موفق بوده و جملات ذکر شده هیچ مغایرتی با اهداف انسان ندارد و من همیشه بر این معتقد بوده ام که: "هر چیزی که مانع پیشرفت انسان شود اشتباه است".
مثال ساده ی دیگری هم وجود دارد، آن هم "حسادت" است. از نظر من حسادت صفت بدی نیست، و زیاده روی در آن ویران کننده است. و بارها دیده ایم که "حسادت" باعث قتل هم شده! و باید به یاد داشت که اکثر صفات در افراط و تفریط بد شده اند و از ابتدا بد نبوده و این ما بوده ایم که به این واژه ها معنا می کنیم
در این مطلب قصد نداشتم تا صفات کج انسانی را توصیف کنم و امیدوارم که منظورم را رسانده باشم. و در آخر باید بگویم صفات بد انسانی درنده تر از صفات حیوانی است.
امروز به خانواده ی مون یه عضو جدید اضافه شده. عکسی از من و اون رو در پایین میبینید:
سلام. امروز سر کلاس بودم. که درس به نقطه اوج خودش رسیده بود. لازمه بگم که درس مدار داشتیم و استاد داشت روش حل یک معادله دیفرانسیل رو شرح میداد. و وقتی که مغز منم مثل همه ی بچه ها داغ شده بود این سئوال به سرم زد:
واقعا لازمه یک زندگی آروم، بدون دغدغه و سرشار از آرامش و البته داشتن یک کار خوب اینه که آدم بتونه یک معادله دیفرانسیل حل کنه؟ حالا این معادله چه تاثیری در زندگی آدم میذاره؟ آیا موقع استخدام از آدم می پرسن توی دوران تحصیل ات چندتا معادله دیفرانسیل حل کردی؟ یا فقط یه مدرک کافیه؟ آیا اینایی که بلدن معادله دیفرانسیل حل کنن ولی کار بلد نیستن باید استخدام بشن؟ یا بلعکس؟
این ها سئوالاتی بود که همشون مفهوم واحدی داشت. و منو سر کلاس ضربه فنی کرد. همین طور پشت سر هم به من میگفت آخه تو که جنبه نداری چرا اومدی رشته الکترونیک؟ خب هنر میخوندی!!! تازه به هنر هم علاقه داری! ولی یه حس دیگه هم میومد و میگفت اینا خوبه، با این همه سختی و داغی آدم بزرگ میشه. فهمش بالا میره، طرز تفکراتش عوض میشه. آخه من نمیدونم من توی چه حرارتی شکوفا میشم؟ خوش به حال "ذرت های شکوفا شده"
اما الان که فکرشو میکنم، میفهمم که حتما من با کسی که تنها یک معادله دیفرانسیل کمتر از من حل کرده فرق میکنم. اما دقیقا نمیدونم این فرق کجا خودشو نشون میده. شاید 10 سال دیگه اومدم و فرق اش رو نوشتم.
معادله دیفرانسیل تشبیهی از تمامی موارد بی فایده در درس های فعلی ماست.
لطفا این مطلب منو زیاد جدی نگیرید، چون واقعا توی اون لحظه داغ کرده بودم و هیچ وسیله ای در گرما نمیتونه به درستی کار کنه